×××
گفته بودند که بر میگردند
آه که این ثانیه ها چه بلایی به سرم آوردند
برنگشتند و پس از رفتنشان عقربه ها بی جهت می گردند
زچه رو سبز بنامم ثانیه هایی که یکایک دردند...
گفته بودند که بر میگردند
آه که این ثانیه ها چه بلایی به سرم آوردند
برنگشتند و پس از رفتنشان عقربه ها بی جهت می گردند
زچه رو سبز بنامم ثانیه هایی که یکایک دردند...
شب من پنجره اي بي فردا
روز من قصه ي تنهاييها
مانده بر خاك و اسير ساحل
ماهيـــم، ماهي دور از درريا
هيچكس با دل آواره ي من
لحظه اي همدم و همراه نبود
هيچ شهري به منه سرگردان
در دروازه ي خود را نگشود
كوليـــم؛ خسته و سرگردانم
ابــــر دلتنگ پـــر از بارانـــــم
پاي من خسته از اين رفتن بود
قصه ام قصه ي دل كندن بود
دل به هركس كه سپردم، ديدم
راهش افسوس! جدا از من بود
صخره ويران نشود از باران
گريه هم عقده ي ما را نگشود
آخر قصه ي من مثل همه؛
گم شدن، در نفس باد نبود
روح آواره ي من، بعد از من
كولي در به دره صحراهاست
مي رود بي خبر از آخر راه
همچنان مثل هميشه تنهاست...
اولین اردوی دوره کارشناسی
دلم تنگ است...
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمیدانم چرا در قلب من
پاییز طولانی است


در سکوتی تاریک پر از همهمهی خاموشی، در تلاطم طوفان غفلت، در نگاه بارانی آسمان تیرهی دلها، در انتظار بهاری جاوید دستانمان با نمنم اشک دیده، دعای فرجت را زمزمه میکند، تا بیایی و آسمان قلبهای خزان زده را مانند بهاری نو رسیده آفتابی کنی.
به امید بهاری جاویدان از آن سوی مرز زمان...