یادتونه
یادتونه،وقتی سر کلاس حوصله گوش دادن به درس نداشتیم،
الکی به بهانه تراشیدن مداد بلندمی شدیم و می رفتیم
سر سطل آشغال گوشه کلاس وتاجایی که می تونستیم
مداد بخت برگشته را می تراشیدیم...
یادتونه،برای درس علوم لای دستمال یا تولیوان پلاستیکی
لوبیا سبز میکردیم و میبردیم مدرسه و کلی پُز میدادیم...
یادتونه،توی کلاس وقتی گچ تموم می شد
توی دلمون خداخدا میکردیم معلم به ما بگه بریم گچ بیاریم...
یادتونه،اون قدیما،روزهایی که ورزش داشتیم،
لباس ورزشی میپوشیدیم وباهمون میرفتیم مدرسه،
کلی هم توی دلمون ذوق میکردیم که امروز
ورزش داریم بچه ها دلتون بسوزه...
یادتونه،سر صف پاهامون رو 180 درجه باز می کردیم
تا برای دوست جون جونیمون جابگیریم...
یادتونه،بچه که بودیم وقتی می بردندمون پارک چنان مظلومانه به
میلهء کنار تاب میچسبیدیم و اونقدربا نگاهایی که التماس
از توشون بی داد میکرد به اونیکه سوارتاب بودنگاه میکردیم
که مثلا دلش بسوزه و پیاده شه تا ما بتونیم سواربشیم
بعد خودمون که سوار می شدیم دیگه عمرا پیاده می شدیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 10:41 توسط جمشید ایزانلو
|